تبليغاتX
مرا اهلي كن

دیکشنری آنلاین

دیکشنری آنلاین


مرا اهلي كن
هیچ کس چیزی را در دل نهان نکرد,جز که در سخنان بی اندیشه اش آشکار گشت و در صفحه ی رخسار ش پدیدار
پيوندهای روزانه

به نام خدایم

خدای من همه گویند و تو نیز گویی که خدا مهربان است ، خدا ارحم و راحمین است ، دستگیر و بخشنده است پس ای خدای من چرا من با وجود چنین خدایی هنوز محتاج دستگیری و بخشندگی هستم مگر من بنده ی تو نیستم مگر تو مرا نیافریدی من که خود نمی خواستم به این دنیا بیایم از بودن در این دنیا هم چندان دلخوش نیستم ، تو مرا آوردی اما ، آوردنت برای چه بود را نمی دانم ، شاید برای این بود که به عزیزانت درس عبرت بدهی ، آری خدا ؟ من درس عبرتی برای عزیزانت هستم ؟ پس چرا جوابم را نمی دهی ؟ حتی لیاقت این را هم ندارم ؟ خدای من آوردنم  به اختیار خودم نبود ، چرا اختیار رفتن را هم از من گرفتی ؟ پس من چه کنم ؟ از دنیا رانده و از آخرت مانده من کجای صفحه ی بازی تو هستم کدامین مهره ات هستم ؟ خدایا این عدالت است ؟ که پیاده بمیرد تا شاه بماند ؛ خدایا در تمام زندگی من مات توام بیا و خدایی کن و کمی مهره ات را تکان بده تا نفسی کنم و بدانم زندگی آیا بوی عطر آزادی می دهد؟ بتوانم خانه ام را تغییر دهم به خدائیت قسم که نگو آسمان هر کجا همین رنگ است اگر آسمان همه جا یک رنگ است پس چه کس بر سر آسمانم پرده ی مشکی کشید تو مگر آن بالا نیستی ؟ پس چرا بین من و تو پرده افتاده ؟ من که یارای کشیدن را ندارم تو کمی از پس آن پرده برون آی و مرا بنگر و ببین این بود که تو ساختی ؟ این بود که می خواستی ؟ که اگر این بود پس عدالت کو ؟ و اگر هم نه پس خدایم کو ؟ ای خدایم من دگر تاب ندارم ، از تمام این دنیا من تو را داشتم و دارم ، تو مگر این را نمی دانی ؟ پس چه می گویند که خدا از رگ گردن هم به تو نزدیکتر است اگر آنجایی راستی خدا حتی رگ گردنم هم دگر سر ناسازگاری دارد ، تو نمی دانی ؟ ای خدایم برای یک بار هم که شده دستان همیشه به سوی آسمانم را بگیر تا منم درک کنم گرما چیست .... و دگر هیچ ....

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 16:54 ] [ محمد عالمی فر ]
یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.
 در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطره‌های بلورین
اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 21:45 ] [ محمد عالمی فر ]
می دونم بر نمی گردی می دونم رفتی که رفتی
 

قول مـی دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم

قول می دم روزی هزاربارواسه ی اشکات نمیرم

 

قول می دم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

قـول می دم در انتـظارت چشمـامو به در نـدوزم

 

می دونی کـه خیـلی خسـتم می دونی دلـم گرفتـه

می دونی دوریت عذابه می دونی گـریم گرفتـه

[ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ] [ 23:48 ] [ محمد عالمی فر ]
 

شراب و خون

نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

چنگ اندوهم خدا را زخمه اي

زخمه اي تا بركشم آواز خويش

برلبانم قفل خاموشي زدم

با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش كنيد

پر كن اين پيمانه را اي هم نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي

باز گويم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من

رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد

آتشي كز ديدگانش سر كشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

از لبانش كي نشان دارم به جان

جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار

جز فشار بازوان آهنين

من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوي من

آنقدر دانم كه اين آشفتگي

زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه

ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز

مردي آمد قلب سنگم را ربود

بس كه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس

بار ديگر پركن اين پيمانه را

خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پايان آرم اين افسانه را

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ] [ 0:17 ] [ محمد عالمی فر ]
زندگی شطرنج دنیا و دل است

قصه پررنج صدها مشکل است

 

شاه دل کیش هوسها میشود

پای اسب آرزوها در گل است

 

فیل بخت ما عجب کج میرود

در سر ما بس خیالی باطل است

 

ما نسنجیده پی فرزین او

غافل از اینکه حریفی قابل است

 

مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است

[ سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ] [ 0:42 ] [ محمد عالمی فر ]

دیشب در خیال خویش عکس آن دلبر کشیدم

لذت بسیار بردم زحمت بی حد کشیدم

چو مار واژگون بر سر کشیدم

می کشیدم ساق و میان قامتش را

در میان لب می کشیدم

نقطه ای افتاد بالا با زبان پاکش نمودم

بهتر از آن بهتر کشیدم

در شجاعت رستم اندر گاله اش نوکر کشیدم

در سخاوت حاتم طاعی آن گدای آستانش

صبح شد , دیدم غریبا عکس مولایم علی حیدر کشیدم

 

[ یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ] [ 0:28 ] [ محمد عالمی فر ]
[ یکشنبه چهارم شهریور 1386 ] [ 20:2 ] [ محمد عالمی فر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ
موضوعات وب


مترجم سایت

مترجم سایت