تبليغاتX
مرا اهلي كن
 
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ
نظرسنجي
كد نظرسنجي در اينجا
پيوندها

گالري قالب وبلاگ
شراب تلخ(الهه)
پیاده در باران(الهام)
پرواز پرنده(باران)
یک درد ساده (سیمین)
دخترک سرزمین تنهایی(همشهری)
دختر آریائی(افسانه)
جیک جیکهای الهام
لحظه ی دیدار(سانا)
این دل تنگم ( مهدی عزیز )

پيوندهاي روزانه

انجمن طراحان ايران
سایت فارسی

آرشيو پيوند هاي روزانه

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :
بر نمی گردی
می دونم بر نمی گردی می دونم رفتی که رفتی
 

قول مـی دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم

قول می دم روزی هزاربارواسه ی اشکات نمیرم

 

قول می دم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

قـول می دم در انتـظارت چشمـامو به در نـدوزم

 

می دونی کـه خیـلی خسـتم می دونی دلـم گرفتـه

می دونی دوریت عذابه می دونی گـریم گرفتـه



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:48  توسط محمد عالمی فر 
شراب و خون
 

شراب و خون

نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

چنگ اندوهم خدا را زخمه اي

زخمه اي تا بركشم آواز خويش

برلبانم قفل خاموشي زدم

با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش كنيد

پر كن اين پيمانه را اي هم نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي

باز گويم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من

رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد

آتشي كز ديدگانش سر كشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

از لبانش كي نشان دارم به جان

جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار

جز فشار بازوان آهنين

من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوي من

آنقدر دانم كه اين آشفتگي

زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه

ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز

مردي آمد قلب سنگم را ربود

بس كه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس

بار ديگر پركن اين پيمانه را

خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پايان آرم اين افسانه را



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:17  توسط محمد عالمی فر 
زندگی شطرنج دنیا و دل است

قصه پررنج صدها مشکل است

 

شاه دل کیش هوسها میشود

پای اسب آرزوها در گل است

 

فیل بخت ما عجب کج میرود

در سر ما بس خیالی باطل است

 

ما نسنجیده پی فرزین او

غافل از اینکه حریفی قابل است

 

مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط محمد عالمی فر 
علی

دیشب در خیال خویش عکس آن دلبر کشیدم

لذت بسیار بردم زحمت بی حد کشیدم

چو مار واژگون بر سر کشیدم

می کشیدم ساق و میان قامتش را

در میان لب می کشیدم

نقطه ای افتاد بالا با زبان پاکش نمودم

بهتر از آن بهتر کشیدم

در شجاعت رستم اندر گاله اش نوکر کشیدم

در سخاوت حاتم طاعی آن گدای آستانش

صبح شد , دیدم غریبا عکس مولایم علی حیدر کشیدم

 



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:28  توسط محمد عالمی فر 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:2  توسط محمد عالمی فر 
افسانه

نذار باور کنم تنهای تنهام

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله

برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه

می شه با تو همه دنیا رو حس کرد

همه دنیا بیاد و تو نباشی

دلم دق می کنه با این همه درد

تموم زندگیمو زیر و رو کن

که بی تو دلخوشیهام هم گناهه

خودت باش و من و دیوانگی هام

فقط با تو دل من روبه راهه

بذار باور کنم این عاشق و عشق

حقیت می شه تو افسانه باشه

می شه افسانه ها رو زندگی کرد

اگه حق با منه دیوانه باشه



+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:22  توسط محمد عالمی فر 
روياي با تو بودن

روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به

 وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت

زده اي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد

 بانوي دريايي من

اخر جاده ها کي به پايان ميرسد ؟ عشق من و تو کي به سامان مي رسد؟؟ دردهاي قلب من کي به پايان ميرسد؟ انتظار هر شبم کي به پايان ميرسد؟ چشم هاي من اينک حال گريه دارد شب را در خيالش تا سپيده مي بارد دستهاي من تاب ان ندارد تا بگيرد خاطرات روزهاي رفته بر باد سايه ام در ميان خاک و باد مي برد جسم مرا در گردباد .

عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه . جام بلور ، تنها يك بار مي شكند مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز..... بهانه ها، جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند

کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري سرودم . آن هنگام زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي ريختم اشک مي شد و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم تا شايد جاده اي دور . هنوز بوي خوب بهار را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي باشد براي دلم . بيا و از کنار پنجره دلم عبور کن تويي که در ذهن خسته هميشه بهاري



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:13  توسط محمد عالمی فر 
مطالب گذشته
بر نمی گردی
شراب و خون

علی

افسانه
روياي با تو بودن
قرار نبود...........
مادر
مسعود فردمنش
تنهائی
زمزمه های محلی
مست هوشیار
بگو
ای کاش
نیکی
مسعوذ فردمنش
خواجه حافظ شیرازی
بسوزم
وقتی نیستی
براي افزايش آمار وبلاگتان مي توانيد لينك خود را ، به لينك باكس ارسال كنيد .

CopyRight http://darghaz.blogfa.com .:. Tamplate Design by : GHALEBKADEH